تسویه حساب
شاید به اون اندازه که باید، قوی ساخته نشده بود، اما پر از حرف های ناگفته بود. از مردهایی که همه ی امید و آرزوشون از تک تک ثانیه های زندگیشون شب با "زن" بودنه و با این حال زنان رو جز وسیله ای برای شست و شو و رفت و روب خونه نمی دونن، از دخترایی که از خونه فراری شدن، چون خونواده شون پر از فقر و بدبختی بود، چون پدر و مادر گرامی شون به خاطر لذتشون، بخاطر رسم موجود توی جامعه حاضر شدن موجوداتی رو به دنیا بیارن و پیش خودشون فکر نکردن که مسئولیت بزرگ کردن دو تا آدم کم چیزی نیست و در قبال هر لحظه احساس نا امنی، ناراحتی، آرزو به دل موندن مسئولن.
از یه سرباز فراری که یه دختر بدبخت و از یه شهر دیگه کشونده به جای دیگه، بخاطر عشق، تشکیل خونواده داده و حالا جواب ندونم کاریش رو باید زن حامله ش بده و ازش کتک بخوره که چرا حامله ست؟ چرا یه بچه ی بدبخت دیگه مثل مادر و پدرش باید به این دنیا اضافه بشن؟ یا دختری که ناپدریش بهش تجاوز کرده، یا کس دیگه ای که از دوست پسرش حامله شده و وقتی پسره دنبال کسی رفته، ازدواج کرده و بچه رو انداخته گردن شوهر اعدامیش. زنایی که مردای به اصطلاح هوس باز خیانتکار رو به خونه می کشونن و ازشون اخاذی میکنن و کتکشون می زنن و مردایی که هنوزم که هنوزه بدشون نمیاد زن ها رو "ضعیفه" صدا بزنن .
اینجا نمی خوام از زن ها دفاع کنم، چون معتقدم حماقت خودشون باعث بدبختیشونه. می خوام از بچه هایی که بیگناه، هرروز پا به دنیا می ذارن و عذاب انسان بودن و تجربه میکنن حرف بزنم، از دخترا و پسرایی که هیچ وقت براشون این اهمیت نداره و از رسمی توی جامعه به اسم فرزند دار شدن! و مهم نیست این بچه به کجا خواهد رسید ...