معرفی کتاب (جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی)
مرگان، زنی صاحب سه فرزند، ساکن یکی از روستاهای ایران زمین هست، خانواده ی او با تنگدستی دست و پنجه نرم میکنند، روزی، او متوجه عدم حضور همسرش سلوچ میشود و فکر میکند او برای همیشه ترکشان کرده است، بنابراین به تنهایی مسئولیت گرداندن زندگی را بر عهده میگیرد، حوادثی که بر این زن در این داستان میگذرد نمونه ی بارزی از مقام والای زن ایرانی و یک مادر است، شیر زنی که یک تنه مقابل تمامی پستی و بلندی های زندگیش مقاومت میکند، به امید روزی که راحتی از آنش باشد.
زن از آنجا که توان سیر کردن شکم فرزندانش را نداشت، دختر 10 ساله اش را عقد مردی که زن علیلی دارد میکند، این بخش از کتاب که مربوط به زفاف هاجر هست، گویای بخش کوچکی از آن چیزی ست که بر دخترکان این سرزمین در گذشته و شاید هنوز هم اتفاق افتاده و میافتد.
مرگان همچنان بر جای خود نشسته بود، دلش ناآرام بود. نمی توانست سر بر بالین گذارد:
جیغ جیغ و جیغ! نیزه های شکسته ای به دل شب، صدای پریشان هاجر در کوچه های زمینج.
_ ننه وای ... ننه جان وای ... ننه جان هووووووی ... به دادم برس ننه! مرگان به کوچه دوید، هاجر تنبانش را به دست گرفته بود و در کوچه بال میکشید. علی گناو در پی او بود. میدوید و در حال، گره بندمویی تنبانش را میبست. هاجر میان بازوان مادرش پنهان شد. گم شد. چنان که پنداری مرگان باد را در آغوش گرفته باشد. گریه گریه. گریه ای شکسته، به بیمی عمیق آمیخته. یقه کنده و سر و پا برهنه،
علی گناو خود را رساند. مرگان دختر را به پناه دیوار خانه کشاند. گناو خود را به خانه انداخت. هاجر جیغ می کشید: میترسم مادر، می ترسم. میمیرم مادر، من را به کی شو دادی؟ این کیست؟ مادر ... خیلی میترسم! خیلی!
مادر سر دختر را به سینه گرفت، باید چیزی میگفت، دلداریش باید میداد، اما چه بگوید؟ کو زبان حرف؟ شاید باید میگفت: مادرت بمیرد گل من! اما مرگان مهلت این نیافت تا حرف و سخنی به یاد بیاورد، ذهن گاهی یخ میزند.
علی گناو منتظر نماند، چنگ در بند دست هاجر انداخت و اورا کشاند، هاجر وصله ای به مادر خود چسبیده بود و او را رها نمیکرد، مرگان چسبیده به هاجر از پستو بیرون آمد. هاجر پاشنه ی پا به زمین کوفت و نعره زد: نمیخواهم خدا، نمیخواهم، من عروسی نمیخواهم. دیگر نفسش داشت میبرید. رویش از فغان کبود شده بود. علی گناو نباید مجال رسوایی میداد، هاجر را کشید. مرگان هم کشانده شد. صدای هاجر در کف دست علی گناو خفه شد.
مرگان خود را به کوچه کشاند و دست روی شانه ی دامادش گذاشت: علی جان! بگذار خودم بیارمش، خودم میارمش، علی جان، نه! بگذار نفس بکشد. خفه اش نکنی، علی جان! علی التفات نداشت، شیری بره ای که از مادرش جدا کنی.
مرگان باید بر میگشت. اما چطور میتوانست؟ ناچار دنبال علی گناو التماس میکرد: علی جان، علی جان، قربان قدت بروم، به دخترکم رحم کن، علی جان ... علی گناو به خانه رفت و در را پشت سر خود بست. مرگان پشت در خانه ماند.
صیحه ای ناگهانی، جرقه ای از جیغ، باید بیهوش شده باشد هاجر. مرگان روی پاها سیخ شد و خشکید. ناگاه و بی اختیار دست ها را مشت کرد و مشت ها را به سر، سر را به در کوفت : کشتیش ... جلاد! میرغضب، دخترکم را کشتی
صدای زنی شاید مسلمه:
خدا خوارترت کند مرگان
صدا و هم همه ی همسایه ها باز، صدای زنی، شاید مادر مرگان از گور :
خیر از روزگارت نمیبینی مرگان!
شاداماد راهی حمام مشود. مرگان پرده را بالا میزند. هاجر، ماهی کوچک، روی خون خشکیده ی نهالی افتاده، ضعیف، چیزی با رنگ و روی میت، نمرده است؟ ماهی کوچک بر خاک ...
با تصرف و تلخیص
من برای لحظه لحظه های مرگان اشک ریختم. مادری که برای سیر کردن فرزندش او را برده ی جنسی مردی میکند که به ظاهر محرم اوست، ولی آیا با صیغه خواندن این دختر بر آن مرد محرم بود؟ خود را گول نمیزنیم؟
هنگامی که انسانیت میمیرد، همان زمان که شهوت مردانیت محسوب میشود ... گویا !