روزی روزگاری مادری

تقدیم به همه ی مادرا، هرچند خیلی بد نوشتم ...

مادر بود آره، گرچه هنوز کسی اون و مادر نمیدونست، اما اون، خودش و به این نام خوند و رفت زیر بار مسئولیت این لقب، لقبی ژرف، بزرگ اما ...

از وقتی وجود کوچولوی اون و حس کرد انگار همه ی دنیا براش تغییر کرد، یاد گرفت زندگیش، متعلق به وجود دیگه ای هست، وجودی که از خودش میدونست، دوستش داشت و برای رشدش، واسه ی بزرگ شدنش، واسه سالم بودنش باید از خیلی چیزا میگذشت، باید یاد میگرفت خوراکی هایی که دوست داره شاید با طبع اونکه توی شیکمشه سازگار نباشه، یا هرجا میره یه پلاستیک همراهش باشه که مبادا جایی، کوچه، خیابون، مترو، اتوبوس یا هرجای دیگه ای بویی باشه یا چیزی ببینه که حالت تهوع بگیره، یاد گرفت نگاهای تمسخرآمیز و هیز مردم و تحمل کنه، که به شکم برآمده ش میدوختن و انگار میخواستن بهش یادآوری کنن اون موجود از پس یه هوس پدید اومده، هیچ کدوم از اون نگاهایی که از خودشون نمیپرسیدن، خودشونم ...

 باید غذا میپخت، باید کارش رو برای مدتی فراموش میکرد، ورزشای مورد علاقه ش و کنار میذاشت، نباید یادش میرفت بره دکتر، یا اگه مریض میشد دارویی بخوره که مبادا نی نی آسیب ببینه، نباید مریض میشد، همش با ترس و لرز میرفت بیرون، مبادا جایی بخوره زمین، توی اتوبوسی جایی کسی هلش بده به شیکمش فشار بیاد، وسط حرف زدنش یهو لگدایی رو توی دلش حس میکرد که نمی دونست بخاطرشون باید خدا رو شکر کنه یا به بخت بدش که "زن" آفریده شده بود نفرین کنه، اون بچه انگار هم بلای جونش بود و هم رفیق بی کسی هاش، غصه م نمی تونست بخوره، حرفای مرد خونه هنوز توی گوشش بود وقتی ازش شام میخواست، یا وقتی دعواشون میشد و همه ی وجودش و سپر میکرد نی نی کتک نخوره ...

 کلاساییی که باید میرفت و کنار گذاشت، کتابایی که باید میخوند، جاش چند تا کتاب راجع به بچه داری خوند، با عشق و علاقه دنبال اسباب و وسایل اتاق کوچولوش بود، دلش می خواست برای بچه ش اسم انتخاب کنه اما انگار همه ی عالم توی انتخاب اسم اون بچه سهم داشتن الا خودش، سنگین تر میشد، راه رفتن سخت تر، حرکت بدتر، حالت تهوع بیشتر، انتظارای بقیه ازش، زشت شده بود، چاق شده بود، می ارزید، می ارزید؟

یه پاش خونه بود و پای دیگه ش بیمارستان، کم کم موقعش شد، و بچه به دنیا اومد، بعد یه درد بزرگ، با دردای بزرگ تر قبلش، دیدن اون بچه، به آغوش کشیدنش انگاری ... هرکی یه چیز میگفت، چرا زشته؟ خوراکی خوب نخوردی؟ قرص و شربت خوردی؟ چقد خوشگله؟ شبیه باباشه؟ نه به مامانش رفته، اسمش و بذارید ... اسم و که خودش انتخاب نکرد و فامیل باباش رفت توی شناسنامه، دلش میخواست بگه پس من چی؟ من؟؟ هرطور حساب کنی از نصف بیشتر اون بچه مال منه، اگه من نبودم که ... اما ...!

بچه بزرگ شد، شوهر عذابش میداد، طلاق، آره طلاق گرفت، خوب ... بچه قانونن مال اون بود، پدر اما گفت دو هوائه میشه، بچه رو برد که برد، کجا، می دونست یا نه اما دلش نمیخواست توی ذهن کوچولوی دوست داشتنیش تصویر بدی حک بشه، تصویر پلیسی که اومده بود به باباش دستور بده اجازه بدن مادرش و ببینه، سوخت و ساخت، هر بچه ای رو که توی خیابون میدید بغل میزد و های های گریه میکرد ، بالاخره طاقت نیاورد، رفت دیدنش، بچه اما حالا هفت ساله بود، فقط یه روز از هفته مال مادر بود ... بچه مال باباش بود و اون ... یه گناه داشت ... آره ... بعد به دنیا اومدن اون بچه خدا مزدش و داد، همه ی گناهاش بخشیده شد و جاش یه گناه موند ... اون یه مادر بود ... یه مادر ...

*بر اساس داستان واقعی

قل من حرم زینت الله التی اخرج لعباده

دیشب واقعا حس کردم خیلی آدم بدبختی هستم 
وقتی از بیرون برمیگشتم هوا خیلی خوب بود، نم بارون و یه نموره رعد و برق و وزش باد و منم مسیرم از وسط یه پارک خیلی خوشگل بود 
توی اون هوای رویایی بزرگترین آرزوم انگار این شده بود که دستای باد موهام و نوازش کنه و پریشونشون کنه، که بدوم و جیغ بزنم و آواز بخونم و بچرخم و بخندم، بذارم انگشتای ناز بارون تنم و لمس کنه 
اما خب ... مجبور بودم مقنعه م سرم نگه دارم! چون ممکن بود مردای سرزمینم موهام و ببینن و تحریک بشن!!! یا مانتو تنم باشه! چون عرف مملکتم اینه! حق چرخیدن نداشتم، که یه وقت مانتوم از جلوی پام بره کنار و بخاطر پیدا شدن رانم برام حکم زنا بنویسن! حق آواز خوندن نداشتم چون با شنیدن صدام هم احتمالا همین حکم و برام مینوشتن 
علاوه بر اون حق نداشتم بدوم 
حق نداشتم بلند بخندم چون جلب توجه محسوب میشد
و از همه بدتر حتا حق نداشتم بیشتر از اون توی فضا باقی بمونم چون یه هفته قبلش یه خانم رو توی پارک کشته شده بود و اگه دیر میرسیدم خونواده م نگرانم میشدن! 
به نظر شما من واقعا آدم بدبختی نیستم؟ 

*عنوان: قسمتی از آیه ی 32 سوره ی اعراف

نتیجه ی سرچ کلمه ی زن در گوگل!!

فارسی


انگلیسی


با الهام از اینجا


خانه عفاف یا قلعه

شیرین، نوشته ی مرتضی مودب پور در خلال داستان اصلی داستان زندگی زنی رو مطرح میکنه که از نظر من خیلی جالبه. زری، زنی پیر که در خلال ماجرایی با شخصیت های اصلی داستان آشنا میشه و گذشته ی خودش که مربوط به زمان قبل از انقلابه برای اون ها تعریف میکنه. تنها دختر برو رو دار خونواده ای ده نفره و صاحب 8 فرزند دختر که هفت تای اون ها زشت هستن و کسی حاضر نیست باهاشون ازدواج کنه. بعد از مدتی بخاطر فقر مفرط خونواده خواهرهای بزرگ تر شروع به تن فروشی میکنن. خواستگاری برای زری میاد و با دادن پول به خونواده ی دختر اون رو راهی جنوب میکنه! اما مرد قرار نیست نقش شوهر رو بازی کنه، بلکه اون در واقع زری رو خریده تا به مکانی که دخترهای خوشگل رو برای شیخ های عرب یا پولدارهای این ور آبی جمع میکردن و بهشون آموزش رقص و ... میدادن بفروشه. گویا در اون زمانی یه جایی به اسم قلعه بوده که روسپی ها توی اون جا داشتن و ...

چند وقت پیش شنیدم که رفتن دخترهای دانشجو به مکه ممنوع شده و با شنیدن دلیلش خیلی متاثر شدم. دخترایی که اون جا برای به دست آوردن پول خودشون رو به شیخ های عرب میفروختن و ...

توی یه روزنامه ی دیگه از صادرات! دخترای 16 تا 19 ساله ی  ایرانی به دوبی و امارات و سایر کشورهای حوزه ی خلیج فارس و ...

یه مطلبیم تحت عنوان خونه ی عفاف خوندم که بیشتر از اون دو تای دیگه حالم و بهم ریخت! خانم ها در اینجا نه تنها دیگه توی خیابون نیستن، بلکه به صورت کاملا قانونی!! و شرعی!!! ازدواج میکنن و حقوقشونم به طور کل رعایت میشه! صیغه از یک ساعته تا 99 ساله!!! احتمالا

خب! انقلاب کردیم، خواستیم کشوری اسلامی داشته باشیم، اما وضع زن این طرف و اون طرف انقلاب چه فرقی کرد؟ شخصیت زن اون داستان ناخواسته مجبور به تن فروشی شد، چه به سر مردم ما اومد که دخترهاشون خودشون و با رضایت خودشون حاضر شدن به ...

صیغه، صیغه و صیغه! من جزو قوانین دین نمیدونمش و اگر هست من مسلمان نیستم! به نظر من اگه چند همسری و داشتن 3کس با چند نفر  در طول هفته گناه محسوب میشه چه توی خونه ی عفاف باشه چه قلعه تفاوتی نداره . وقتی جای اصل و ریشه ای که قوانین دین معرفی کرده به ظاهرش توجه کنیم همین بلا سرمون میاد. ببینین، خوندن چند تا کلمه چیزی رو تغییر نمیده!! اگه فرهنگ ازدواج و محرم و نامحرمی هست بخاطر اینه که حقوق دو طرف رعایت بشه. شما به من بگید، خانمی که تن فروشی میکنه، چه با صیغه چه بدون صیغه، روحش آزرده نمیشه؟ وقتی تنش، به عنوان ابزار کارش محسوب میشه؟ یک زن، یه وجود حساس، نیاز به کسی داره که بتونه بهش تکیه کنه، فرض کنین اگه بچه ای هم به دنیا اومد اسم پدر توی شناسنامه ش باشه، که چی؟ مهم اسم پدر نیست، مهم نقش پدر توی زندگی اون بچه هست! بعدا که این بچه بزرگ شد چی؟ ازش میپرسن مادرت چه کاره ست؟ مادر من کاملا شرافتمندانه تنش رو برای فروش گذاشته!!

انقلاب نکردیم که اسم قلعه رو به خونه ی عفاف تغییر بدیم و رابطه ی نامشروع رو با صیغه بی گناهی اعلام کنیم. انقلاب کردیم که جای قلعه کارخونه ای برای استفاده از هوش و استعداد زن برای پیشرفت کشورمون ایجاد کنیم، ایجاد امکان ازدواج برای جلوگیری از فساد و ... 

اعتیاد مرد، نابودی زن؟!!

وقتی میگیم معتاد، توی ذهن اکثر مردم یه مرد خمیده و کسل و سیاه تداعی میشه که مشغول چرت زدنه، کمتر اتفاق میافته که یک زن معتاد به ذهنمون بیاد. اما به نظر شما، اعتیاد، به چه کسی بیشتر ضربه زده؟ زن یا مرد؟

خیلی کوچیک تر که بودم، یه بار ما رو بردن جایی برای نشون دادن نمایش بچه های بهزیستی که پدرهای معتادی داشتن .اون موقع فقط 7 سالم بود اما تاثیر عمیق نمایشی که اون بچه ها بازی کردن باعث شد هنوزم یادم باشه، پسری در نقش پدر خونواده و دختری در نقش مادر، چند تا وسیله ی برقی اسباب بازی که پدر برای به دست آوردن پول موادش، اون ها رو به فروش رسوند و ... صحنه ای که برای زن های این سرزمین چندان نا آشنا نیست. زندگی با مردانی که بعضی وقت ها مادرهاشون چنین تصوری داشتن که اگه براش زن بگیرن درست میشه و با این کار زندگی و آینده ی فرد دیگه ای رو هم خراب کردن.

چون مرد خونواده کار نمیکنه، بعد از مدتی برای به دست آوردن خرج اعتیادش مجبور به فروش اسباب و وسایل زندگیشون میشه و گاهی برای جلوگیری از اعتراض زن، اون رو هم مجبور به مصرف مواد مخدر میکنه. حتا وقتی اسباب و وسایل زندگی هم تموم میشه مرد به جایی می رسه که با فروش تن همسرش خرج اعتیادش رو در میاره، یا حتا دخترش.

نقض حقوق انسانی زن بخاطر نداشتن قانون صریحی برای گرفتن حق اون از مرد یا عدم وجود دستگاهی اجرایی برای دفاع از حقوق زن دلیل محکمی برای این موضوع هست.

علاوه بر این، حتا اگه مرد خونواده در کنار اعتیادش کاری هم انجام بده و خرجش رو در بیاره، باز هم یدک کشیدن اسم همسر یک معتاد روح و روان زن رو پژمرده میکنه، قیافه ی به اصطلاح تابلوی مرد باعث سرشکستگی زن توی فامیل، خونواده، بین دوستانش و ... میشه و زن ترجیح میده که تنهایی رو انتخاب کنه و همین موضوع روح اون رو بیشتر فرسوده میکنه.

 توی جامعه ای که معتاد یک خلافکار محسوب میشه نه بیمار، حس زندگی کردن با یک خلافکار، حس خلافکار بودن رو به فرد القا میکنه، علاوه بر این نگه داری از بچه ها، مخصوصا فرزند پسر برای جلوگیری از معتاد شدن اون هم کار نه چندان آسونیه، وقتی زن در معرض دود سیگار یا مواد همسرش قرار میگیره ممکنه به بیماری های مختلفی دچار بشه و ... این موضوع خیلی گسترده تر از این هست که توی چند خط بگنجه.

علاوه بر اعتیاد، مستی، قمار کردن و خانم باز بودن مردها هم موضوعات دیگه ی این چنینی هستن که زن ها مجبور به تحملش هستن. دلیل طلاق نگرفتن و در اصطلاح سوختن و ساختن هم موضوعی هست که توی چند پست قبل تحت عنوان بیوه زن=؟ راجع بهش صحبت کردم.

مردانی که بخاطر ناپاک بودن خودشون تصور میکنن همسرانشون هم همینطورن و اون ها رو محدود میکنن. اجازه ی ارتباط با کسی و نمیدن. خودشون خوش هستن اما برای زنشون جهنمی به اسم زندگی میسازنن.

در عین حال که چنین مشکل بزرگی با کمک رسانه ی ملی قابل حله. تصور کنین فرهنگ پذیرش طلاق یا بیوه بودن زن توی جامعه بوجود بیاد. مطمئنا خیلی چیزها با حالا فرق خواهد داشت. اما ...؟!

در این زمان که گرگها در میروند و بره ها شاخ میشوند!

امشب به طور کاملا اتفاقی سریال وزین! هوش سیاه و تماشا کردم.

قصه از این قرار بود که دختر خانمی کرجی با آقا پسری تهرانی از طریق اینترنت آشنا میشن و دختر خانم با پیچوندن کلاس و پدر و مادر به دیدن این آقا میرفتن و بعد متوجه میشن که 40 روزه! حامله هستن و اقدام به خودزنی میکنن. صرف نظر از گاف ها و خوشمزگی های به شدت بی مزه ی هنرپیشه های همیشگی میخوام نقدی از این سریال بنویسم.

از ابتدای امر که اینترنت وارد زندگی ایرانیان شد تا حالا که دسترسی به اون خیلی آسون تر و عمومی تر شده، از این فرآیند! استفاده های نابه جایی میشد، به طوری که انگار توی ذهن ایرانی ها ملکه شد که اینترنت یعنی دروغ گویی و چت نوعی خلاف! البته این موضوع از 4 5 سال قبل سیر نزولی پیدا کرده و فرهنگ استفاده ی درست از اینترنت بوجود اومده و خیلی کم پیش میاد با یه همچین مواردی رو به رو بشیم. اما تلوزیون عزیز و آپدیت ما تازه یادش افتاده که این موضوعات و برای ایجاد آگاهی عموم!! مطرح کنه که البته با این کار به طرز افتضاحی همه چی و بهم ریخته! ایجاد نگرانی برای خونواده ها و محدودیت برای فرزندانشون یکی از این به هم ریختگی هاست.

رسانه ی عزیز به جای آموزش درست کنترل روی فرزندان و مراقبت از راه دور عینا داره این و توی جامعه القا میکنه که کسی "نباید" از اینترنت استفاده کنه، چون فقط از این وسیله برای گول زدن و گول خوردن استفاده میشه!

اما چیزی که برای من خیلی عجیب تره و در واقع کفرم و بالا آورده این هست که توی این فیلم ها همیشه یه گرگ وجود داره و یه میش، گرگه هنرپیشه ی مذکر و میشه هنرپیشه ی مونث، اینجانب ساختن این طور سریال ها رو بی احترامی به شعور خودم میدونم. در واقع انگار دارن میگن دختر ها موجوداتی احمق و ساده هستن که با دو تا عزیزم و "دریا تو را میخواند" گوش دراز میشن و به قدری کمبود محبت دارن که با همون چت اول کوله بارشون و جمع میکنن و راهی عوارضی قم میشن و به دنبال شوالیه ی سوار بر اسب سفید رویاهاشون میگردن، علاوه بر این به نظر من به شخصیت پسرای جامعه هم بی احترامی میشه، یعنی اون ها به تنها چیزی که فکر میکنن شهوتشونه و بخاطر اون حاضرن دست به هر کاری بزنن!

به نظر من اگه نویسنده و کارگردان سریال یه خورده اصولی تر راجع به موضوعی که روش بحث کردن فکر میکردن و هیجان زده نمیشدن! حتما خیلی بهتر می تونستن روی این مقوله بحث کنن و بیشتر به مردم کمک کنن. البته شایدم ساختن اینطور سریالها جنبه ی سیاسی داشته باشه برای ایجاد تشنج توی خونواده ها و عدم اجازه برای استفاده ی از اینترنت به جهت آگاهی. در این صورت جز تحسین حرف دیگه ای نمیشه زد.

*البته جا داره از حضور گنگستر یا فاطی کوماندو یعنی خانم بازیگر زن در نقش پلیس اون هم بدون چادر تشکر کنم!! چه عجب یه شخصیت مانتویی توی این فیلم ها پیدا شد که جزو آدم خوب ها باشه!!

به امید پیشرفت روز افزون و ارتقای فرهنگ پذیرش زن در تمامی عرصه ها