دیشب واقعا حس کردم خیلی آدم بدبختی هستم 
وقتی از بیرون برمیگشتم هوا خیلی خوب بود، نم بارون و یه نموره رعد و برق و وزش باد و منم مسیرم از وسط یه پارک خیلی خوشگل بود 
توی اون هوای رویایی بزرگترین آرزوم انگار این شده بود که دستای باد موهام و نوازش کنه و پریشونشون کنه، که بدوم و جیغ بزنم و آواز بخونم و بچرخم و بخندم، بذارم انگشتای ناز بارون تنم و لمس کنه 
اما خب ... مجبور بودم مقنعه م سرم نگه دارم! چون ممکن بود مردای سرزمینم موهام و ببینن و تحریک بشن!!! یا مانتو تنم باشه! چون عرف مملکتم اینه! حق چرخیدن نداشتم، که یه وقت مانتوم از جلوی پام بره کنار و بخاطر پیدا شدن رانم برام حکم زنا بنویسن! حق آواز خوندن نداشتم چون با شنیدن صدام هم احتمالا همین حکم و برام مینوشتن 
علاوه بر اون حق نداشتم بدوم 
حق نداشتم بلند بخندم چون جلب توجه محسوب میشد
و از همه بدتر حتا حق نداشتم بیشتر از اون توی فضا باقی بمونم چون یه هفته قبلش یه خانم رو توی پارک کشته شده بود و اگه دیر میرسیدم خونواده م نگرانم میشدن! 
به نظر شما من واقعا آدم بدبختی نیستم؟ 

*عنوان: قسمتی از آیه ی 32 سوره ی اعراف